![]() |
![]() |
|
| میون صدتا من نمیدونم من کدومم؟ |
|
تو بچه خوبی هستی
این مثل پتک رو سرته همیشه تو بچه خوبه هستی و کارایی رو که بقیه می کنن نمی کنی بچه خوبی که بزرگ نمی شه ... مثل دخترای دیگه نیستی دوست نداری روسری سفید رو چین بدی و بندازی رو سرت که مثلا تور عروسه دوست داری مثل پری دریایی عروس بشی یا مثل سیندرلا که کارتونش رو تو ویدیو که ممنوعه دیدی تو دختر خوبی هستی به دوستات نمی گی چه کارتونایی رو دیدی آخه بده اما باز گیج می زنی نکنه گناه داره که داری این فیلما رو می بینی نکنه گناهه که داری شو می بینی نکنه نه !!! حتما گناهه چه بده تو فیلم می بینی چه بده سلطان قلبها دیدی چه بده شعله دیدی چه بده ملکه مارها رو دوست داری و مثل اون می رقصی چه بده دوست داری شکل لیلا فروهر بشی و موهات و شکل اون کوتاه می کنی چه بده عاشق امراه شدی و عاشق فردین شدی و .... اصلا چه بده تو انقد بدی دختر خوبی باش.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت توسط سین دخت |
|
|
محرم که میشه تو خرابه جلوی خونه هامون هیئت داریم مثل همه بچه های همه محله ها دسته راه می افته اما شما حق ندارین علم بردارین یا سنج و طبل بزنین شما باید چادر مشکی سر کنین و دنبال دسته گریه کنین تازه برای هئیت 9 نفری تون هم پسرا سیب زمینی کباب می کنن و شما نباید کاری بکنین اگه هم نیایین که خیلی بهتره اصلا شما با مامانا برین روضه و دسته نیایین .... آخه شما دخترین . . . این تازه تا 8 - 9 سالگیه بعدش که اصلا بده به همون بچه هایی که تا دیروز داشتین با هم بازی می کردین و همه حسرت به دل یه دور با دوچرخه سورمه ای تو بودن سلام علیک کنی گفتم دوچرخه تو بده با دوچرخه بری کوچه اما چون بابا و مامان با بقیه مامان بابا ها فرق دارن و دوست دارن دوچرخه سواری بلد باشی دوچرخه سورمه ای با کمک های نارنجی برات گرفتن که همه بچه ها - دختر و پسر - عاشقش شدن اما هیچ کدوم از دخترا جرات ندارن سوارش بشن و حتی بهش دست بزنن آخه دوچرخه که مال دخترا نیست.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت توسط سین دخت |
|
|
وقتی 9 ساله می شی یه هراس عظیم به جونت می افته و هر کاری بکنی که نباشه ،هست. بچه هایی که هم سن و سالت هستن باورشون می شه که اگه یه تار موشون رو نامحرم ببینه اون دنیا تبدیل می شه به یه مار و دائم نیش می زنه و یه بچه 9 ساله اگه خیلی هم بزنه به اون راه ، باز می ترسه. بدتر از اون سر سفره افطار تو خونه فامیل هاست ، گناه روزه کامل نگرفتن و دیگه تو خانوم شدی و نباید کله گنجشکی بگیری ، و عذاب وجدان این که ،خوب مگه چی می شه ای که هیچوقت جوابش رو پیدا نمی کنی و مجبوری بزنی به اون راه و به روی خودت نیاری . اما تموم نمی شه کلی معلم خوب سر رات پیدا می شن که بهت بقبولونن که جهنم دراش رو باز کرده و منتظره توئه و کلی کتاب هست که راهنماییت می کنه که اونجا چه شکلی قراره بجوشوننت و چه شکلی می خوان آویزونت کنن و تازه علاوه بر گناه خودت گناه دیگران هم تقصیر توئه... اگه به خودت عطر بزنی و بری بیرون تا برگردی تو مسیر هزاران فرشته تمام مدت رفتن و اومدن لعن می کنن و اگه انگشترت باعث بشه مردی نگاش به دستت بیافته گناه کردی و ... اینجوری بزرگ می شیم .به همین تلخی... می خوام یه مدت درباره بزرگ شدن یه دختر بنویسم دلیل اولش گیجی خودمه شکّم به خیلی چیزا و بدبختی بزرگی که الان دچارشم یعنی باختن فرصت های قشنگ زندگی کردن و فقط منتظر بودن . دوست دارم مروز کنم تا شاید جواب تو سئوال باشه دلیل بعدی کارمه و موقعیت های سختی که توش قرار می گیرم دخترهایی که نمی تونم بهشون بگم تو ارتباط با پسرهای دور و برشون کدوم کارشون درسته کدوم غلطه نمی تونم بگم با کجای کارشون موافقم با کجاش مخالف نمی تونم بگم خیلی جاها من نیستم که میگه این کار آره یا نه بلکه جبر محیط و ترس از عواقب برای اوناس که می گه نه می نویسم و امیدوارم اقلا سئوالش طرح بشه برای اولین بار می خوام کمی جدی به یه موضوع تو این فضا بپردازم منتظر راهنمایی و همفکری همه هم هستم.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت توسط سین دخت |
|
|
با عذر خواهی از دوستانی که برای مطلب محرم و نامحرم نظر داده بودن به خاطر اشکالات عمده در باز شدن صفحه وب مجبور شدم که ادیت کنم و نظرات حذف شد منتظر همه هستم....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت توسط سین دخت |
|
|
دیشب حرف این بود که نسل جدید خوشبخت تر از نسل ماست و کلی خوشحال بودم که چقد خوب بلدن از
حق خودشون دفاع کنن و حتما روزای بهتری تو راهه با این روحیه که اینا دارن و تن به سازش نمی دن و همیشه حق رو می گن و ابن حرفا گفت دختر سوم راهنمایی رو شوهر دادن مدیر زنگ زده خونشون که نباید به ابروهاش دست بزنه و نامزدش حق نداره بیادسر کوچه دنبالش کلی نگران بچه های دیگه شدیم که این از نامزدی و نامزد بازی چی می خواد بگه وبچه های دیگه چی می خوان یاد بگیرن و ... گفت شاگرد اول کلاسش رو ( دوم راهنمایی ) که کلی هم رو آینده اش حساب باز کرده بود رو شوهر دادن و نامزدش گفته دیگه نباید بره مدرسه و امروز دختره نیومده مدرسه.... نسل امروز چقد بدبخته هنوز .... دوم راهنمایی چند سالشه ؟؟؟ سوم راهنمایی چند سالشه ؟؟؟ این بچه ها عروسک بازیشون تموم شده مگه شوهرشون می دن ؟؟؟ حقوق زنان رو ولش کن حقوق کودکان چی می گه؟؟؟ اینجا ایرانه ....... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت توسط سین دخت |
|
|
برای عصر کتاب این هفته قلعه حیوانات جرج اورول رو معرفی کرده بودن
رسم اینه که هر هفته یکی از اعضا یه کتاب اعلام می کنه و خودش همه کارای اطلاع رسانی و جمع آوری اطلاعات و معرفی رو انجام می ده و هدف آشنایی با بخشی از کتاب ها و ادبیات و نویسنده هاست و چون نیت اصلی آشنایی با کتابه خیلی سختگیری در مورد کتابهای معرفی شده نداریم اطلاعیه رو که به دیوار زدن خبر رسید که آقایون رو این کتاب حساسن و این نباشه بهتره من هم چون حوصله ندارم هی حساسیت زادیی کنم ،بس که اعصابم قاط زده از توضیح واضحات و دعوا سر لباس پوشیدن و شمع روشن کردن و آهنگ زنگ موبایل بچه ها و اینا ؛مثل یه گوسفند خوب گفتم: بع... و قرار شد این هفته هایکو بخونیم تا بعد.... *** راهپیمایی باشکوه داره از خیابانون جلو خونمون رد می شه و ملت دارن شعار می دن سازش ما با آمریکا محاله!!!! بابا اینا اخبار تلویزیون خودشون رو هم گوش نمی دن !!! الان که فعلا قراره یه معاملاتی با آمریکا داشته باشیم و فعلا تا اینجا ،همه چی زیر سر انگلیس بوده! چطوریه که محاله ؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت توسط سین دخت |
|
|
امروز رفته بودم زنجان نمایشگاه کتاب قم !!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت توسط سین دخت |
|
|
خوابیدن با یقین بهتر از نیایش با تردیده (امام علی)
من حتی مطمئن نیستم که خوابم می یاد من حتی مطمئن نیستم که ... *** جمعه واسه آزادی زندانیای غیر عمد پول جمع کردن و یه گروهی آزاد شدن نفس عمل بماند اما برام سئواله که چقد آدم بی جرم الان تو زندانای این مملکت هست که نیازی هم نیست پول جمع کنن و می شه همیجوری آزادشون کرد ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت توسط سین دخت |
|
|
8 / 8 / 88
می گن وقتی همه عددای یه روز مثل همن روز آرزوهاست پارسال 7 / 7 / 87 یه اس ام اس تو این مایه ها برام اومد اما انگار خسته شدم از آرزو کردن قهرم با خودم و دلم و خودم خسته ام از تکرار مکرر تصویرهای گنبد و بارگاه و آرزوی همه برای لمس اون معماری و ضریح و گنبد و ... کجاست اهل دلی تا... خسته ام از همه خسته ام از بازی های بی فرجام خسته ام اما با همه خستگی ها باز خوبم. چرا بد باشم؟ نونم نیست ؟ آبم نیست ؟ همه چی خوبه ... اما تو باور کن ... نکن!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت توسط سین دخت |
|
|
از آنجائیکه اینجانب اصولا نوشتن بلد نیستم و هرچی به ذهنم بیاد می نویسم
مطلب ت هم همین جوری بود کلی سئوال برای دوستان ایجاد شده که لازمه توضیح بدم شماره ماشین های اینجا 97 ج هست و ج هایی که می دیدم ماشین شخصی هایی بودن که رد می شدن ط هم نمی دونم شماره کجاست ولی واقعا اومد رد شد !!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت توسط سین دخت |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هر وقت خودم رو پیداکردم معرفی می کنم
|
| پیوندهای روزانه |
|
آیدای ما آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|